تبليغاتX
سرشت سوزناک زندگی

سرشت سوزناک زندگی

کانت: جرات اندیشیدن و دانستن داشته باش

 

وقتی درگیر مشکلی بزرگ میشیم، وقتی با یه عزیز به هم می زنیم، وقتی دچار اون حس غریب می شیم که از بودنمون بیزار می شیم، که...

وقتی از جایی که فکرش رو هم نمی کنیم، مشکل حل می شه، وقتی دوباره برات همونی می شه که بود، وقتی گرمی دستاش همه یخ قلبت رو آب می کنه، وقتی ضربان قلبش، ضرباهنگ زندگیت می شه... وقتی از بودن خودت توی پوست نمی گنجی...

 

زندگی برای تو، کدوم یکی از این هاست؟

تو می گی اون و تویی که یکی دیگه هستی، میگی این! اما من می گم که این و اون نداره! چون اصولا این دو تا فرقی با هم ندارن!

 

می دونی خیلی فرق می کنه که صحنه بریده شدن سر یه آدم رو ببینی، صحنه ای که به مرگ یه آدم ختم می شه، به پایان یک زندگی... یا فیلم بریده شدن سر یه آدم رو! صحنه ای که می دونی فیلمه! بازیه! الکیه! هیچی تهش نیست!

 

همون صحنه ای که می تونست صبحانه ای رو که خوردی، بعد از چند ساعت دوباره جلوی روت بیاره، وقتی می دونی فیلمه و دوباره سر اونی که بریدن، سر جاش می ره و ... می تونه سرگرمت کنه!

 

می دونی؟ زندگی مثل یه فیلم می مونه! سختی هاش حالت رو به هم نزنه! قراره که دوباره اون سر بریده شده، سر جاش قرار بگیره! قصه های خوشش هم همینه! فیلمه! بازیه!

اما این ها رو که گفتم ، قرار نیست که بری سراغ چیپس و پفک! این فیلم از اون فیلم ها نیست که دو ساعت بشینی تماشا کنی و بعد برای دوستات تعریفش کنی! این یه فیلم به طول مدت زندگیته!

 

حالا که داریم از فیلم می گیم، از زبان مورفیوس توی فیلم ماتریکس، باید بگم که "اگر خوابی ببینی که از آن بیدار نشوی، چگونه ممکن است بفهمی خوابی یا بیدار؟"

 

حالا که ما بازیگر فیلمی هستیم از ابتدای تولد تا انتهای زندگی، از کجا بفهمیم که فیلمه یا نه!؟

 

نه! نمی خوام چیزی رو ثابت کنم، اونوقت فقط خودم رو گرفتار کردم و باید از نویسنده و تهیه کننده و کارگردان هم بنویسم!

 

لااقل توی این مطلب نمی خوام فلسفه ببافم! این ها رو برای تو می نویسم! برای تو که می دونم این جا رو نمی خونی! فقط برای تو که بهت بگم

زندگی رو این قدر سخت نگیر! این ها همش بازیه!!

 

+   شنبه پنجم دی 1388   -  حسین ب.ن  | 

 

ای کاش آن مقلد بودم که مرجعش تو هستی

 

 

منتظری رفت اما در تاریخ ایران جاودانه ماند.

 

+   یکشنبه بیست و نهم آذر 1388   -  حسین ب.ن  | 

 

نمیشه توی هوای روزهای آخر پاییز خوزستان، وقتی بارونی قشنگ همه جا رو شسته، توی جاده توی ماشین تنها باشی و فریدون توی گوشت بخونه...

خواهم تو شوي، محبوب دلم

چون نرگس مست، ديوانه ي من

رويت رخ من

سويت....

و یادی از عشق های سپری شده زندگیت نکنی...

 

داشتم به این فکر می کردم که چرا اغلب از بیان ماجرای عشق هایمان گریزانیم؟ منظورم اون دسته عشق هایی نیستند که به ثمر نشستند، منظورم عشق هایی هستند که عقیم مانده یا هنوز در تکاپوی رسیدن و وصالند.

 

فارغ از این استدلال که عشق موضوعی شخصی است، می ترسیم از اینکه در نظر دیگران واپس زده شناخته بشویم. کسی که همه وجودش خواهش شده اما خواسته نشده!

ما در هر عشق –اگر خواسته نشویم- از طرف مرکز ثقل عالم (معشوق) پس زده  می شویم. درست در آن لحظه خاص، هیچ جایی در این دنیا برای خود نمی بینیم. چقدر حس خوبی دارد این تلنگر خوردن که

رفیق! همچین خبری هم نبود!!

و چقدر خوشبخت است آنکه به این درک می رسد که در کل، خبری نیست!

 

می خواهم فارغ از این ترس ها، خاطره گویی کنم.

خاطره ای از خود: پاسخ در لحظه

با صدای گرم رضا دانشور در رادیو زمانه

 

خاطره‌مان چیزی از «نشدن» دارد. نمونه‌ای از نشدن‌هایی که زندگی‌مان را پر کرده‌اند. نشدن‌هایی که دیگر «اگر و مگر»هایش هم با زمان فراموش شده باشند، تلخی حسرتی را که در دلمان کاشته‌اند، همیشه شاید با آهی یا با یک «به جهنم»ی قورت می‌دهیم. تلخ‌تر از همه‌ی «نشدن»ها، از مرگ که بگذریم، چون چاره‌ای برایش نیست، شاید عاشق‌شدن است.

ادامه مطلب...

 

+   جمعه بیست و هفتم آذر 1388   -  حسین ب.ن  | 

 

به تصور من، تنها لذت‌هایی اصیل هستند که با به خاطر آوردنشان نیز بتوانیم حظی دوباره ببریم! به خاطر آوردن یک غروب زیبا که با محبوب، غروب خورشید را نظاره کرده ایم! به خاطر آوردن اولین دیدار پدر و مادر با فرزند تازه تولد یافته‌شان! به خاطر آوردن....

 

در کنار این لذت‌های بارور که هر بار توانا به تکثیر خود هستند، لذت‌هایی هم هستند که با به یاد آوردنشان، احساسی متفاوت از لذتی که هنگام انجام آن داشته‌ایم، به ما دست می‌دهد! یا اصولا حسی دست نمی دهد! مانند لذتی که برای انتقام برده‌ایم که گاه می‌تواند بعد از مدتی به بی‌تفاوتی و حتی به چیزی ضد آن لذت ابتدایی بدل شود! لذتی که در تمسخر دیگران، غیبت و آزار دیگران برده‌ایم...

 

احساس می کنم که شاید لذات انسان امروز، اغلب از جنس همان لذات عقیمی است که با به خاطر آوردنش هیچ احساسی به فرد دست نمی‌دهد! تنها شاید انگیزه‌ای برای تکرار نصیب شود! آنچنان که به جای آنکه به اوج لذت برسیم، در آنچنان حضیضی فرو می رویم که جز با تکرار راهی رو به برون رفت نخواهیم داشت.

 

سخت است پاسخ دادن به خود که تا چه اندازه لذاتمان اصیل است..!؟

 

+   جمعه سیزدهم آذر 1388   -  حسین ب.ن  | 

 

به گذر زمان می اندیشم. منظورم از زمان، اندازه گیری ارتعاش اتم های سزیوم یا چرخش عقربه های ثانیه و دقیقه و ساعت شمار نیست!  منظورم از زمان، اینکه امروز چندمین روز از چندمین ماه فلان سال است، نیست!

 

زمان، برای من، معیار سنجش نرخ تغییرات احساساتم، کامیابی هایم، شکست هایم، عشقم، امیدم –امیدهای برنیامده ام-  است.

منظورم از زمان، حسی است که وقتی به دیروز می نگرم، حس کنم که میان آنچه بوده ام و هستم، تفاوت است و لاجرم برای تبدیل شدن از آن به این، زمان لازم بوده است. تغییر اندک، زمان اندک، تغییر شگرف، زمان لازم شگرف!

 

هرکس تقویم خودش را دارد! نمی دانم! باید حساب کنم ببینم امسال، سال چندم میلادی ام است!؟ نگفتم هجری، چون نگاه که می کنم، در زندگی ام، هجرتی نداشته ام!

من –چون همه- در روز و ساعت و لحظه ای معین تولد یافته ام! تقویم من، از تولد من آغاز می شود! تولد مسیح در 2009 سال پیش –اگر تاریخش دقیق هم باشد- ارتباطی به زندگی من ندارد.

 

من در کدامین سال میلادی ام، زندگی می کنم!؟ آه! قضیه بغرنج تر از آن بود که می انگاشتم! من به تعریف دوباره ای از سال، ساعت، دقیقه و ثانیه نیاز دارم!

 

به من چه که زمین در چه مدت به دور خورشید می گردد یا ماه به دور زمین یا زمین به دور خودش!؟

من به دور چه می گردم؟ به دور که می گردم؟ به دنبال چه هستم!؟ در کدامین دنیا...

 

خورشید من کیست؟ من زمین کدامین ماه هستم؟ اصلا چرا گردش و چرخش دایره وار تا دوباره به نقطه آغاز رسیدن!؟

 

فکرش را بکن! اگر زمین به جای گردش دایره وار به دور خورشید، مسیری مستقیم را می پیمود، امروز چه دنیاهای کشف ناشدنی را کشف کرده بودیم! می دانم! دایره وار گشتن، رو به مرکز دارد! مرکزی که اطمینان می آفریند! با هراس مواجهه با دنیاهای ناشناخته چه باید کرد؟

 

من به تعریفی نو  از حرکت نیاز دارم....

 

 

* نوشته ای ناتمام که لابلای یادداشت های قدیمی -احتمالا دو سال پیش-  پیداش کردم. فرصتی برای بسطش نداشتم. شاید هم اون موقع برای این ناتمام رهاش کردم که این تقویم، برای هرکس منحصر بفرده! یادم نیست واقعا! بالاخره یه دلیله برای اینکه امروز هم می خوام ناتمام رهاش کنم تا در ذهن تو –خواننده احتمالی- کامل بشه.

 

+   جمعه دهم مهر 1388   -  حسین ب.ن  | 

 

تک تک روزهایت را زندگی کن

کودکی را به بازی

نوجوانی را به دیوانگی

جوانی را به عاشقی

و آنگاه، به تکاپوی ساختن رویاهایت در بیداری

.....

تا کهنسالی ات را با لبخندی نشسته بر لب به تماشای روزهای رفته بنشینی و شادمانه به انتظار لحظه پایان باشی که آری، این تو بودی که تک تک روزهایت را زندگی کردی و نه تک تک روزهای زندگی ات تو را

 

 

* حس ترس دارم! ترس از سالخوردگی نیامده ام، دردم می کند!

 

+   جمعه سیزدهم شهریور 1388   -  حسین ب.ن  | 

 

درخت معرفت، سایه ی آرامش ندارد!

 

+   یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387   -  حسین ب.ن  |