تبليغاتX
سرشت سوزناک زندگی

سرشت سوزناک زندگی

کانت: جرات اندیشیدن و دانستن داشته باش

 

وقتی فکر کنی که فقط یه صفحه برات مونده برای گفتن آن همه حرف نگفته...

شاید سکوت منطقی‌ترین کار باشه...

 

  

«...رویای ما از بهشت ممکن نیست روی زمین به حقیقت بپیوندد. به محض اینکه به عقل خویش متکی شویم و قوه‌ی نقد و سنجش خود را به کار ببریم، به مجرد اینکه احساس کنیم باید عهده‌دار مسئولیت‌های شخصی شویم و در عین حال مسئولیت پیشبرد معرفت و دانش را نیز بر دوش بکشیم، دیگر هرگز نخواهیم توانست به وضعی بازگردیم که در آن بی چون و چرا در برابر جادوی قبیله سر بنهیم. برای کسانی که از میوه‌ی درخت معرفت بچشند، بهشت رخت بر می‌بندد.

 

هرچه بیشتر برای بازگشت به عصر پهلوانی قبیله‌پرستی بکوشیم، این تعیین بیشتر می‌شود که کارمان به دستگاه تفتیش عقاید و پلیس مخفی و گانگستربازی‌های رومانتیک خواهد کشید. از سرکوبی عقل و کتمان حقیقت شروع می‌کنیم و به ناچار به نابودی هرچه بوئی از انسانیت برده است، ‌آن هم به وحشیانه‌‌ترین و خشونت‌بارترین وجه می‌رسیم. هیچ بازگشتی به وضع طبیعی امکان‌پذیر نیست. اگر بازگردیم ، باید آن را تا انتها بپیمائیم –باید به حیوانیت رجوع کنیم.

 

این مساله‌ای است که باید با صراحت و شهامت با آن روبرو شویم، هرچند چنین کاری نزدمان دشوار باشد...»

 

جامعه‌ی باز و دشمنان آن، کارل رایموند پوپر

 

+   چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387   -  حسین ب.ن 

 

دنیای مجازی، جای خوبیه! می‌تونی توی یه لحظه از این‌ ور دنیا به اون ور دنیا سرک بکشی، می‌تونی احساس کنی که هزاران آدم اهل فکر توی این مملکت وجود دارند(!) و با خیلی‌هاشون رفت و آمد وبلاگی داری! هزاران آی‌دی، هزاران تصویر، هزاران ایده!

با همه‌ی کنترلی که بر دنیای مجازی هست، باز هم می‌تونی همیشه حرفت رو بزنی و همیشه تریبونی برای گفتن داشته باشی.

می تونی برای اعتراض به اعدام فلان آدم یا برای جلوگیری از چه و چه امضاء جمع کنی!

 

دنیای مجازی، جای خوبیه! تنها بدی‌اش اینه که نمی‌شه توش زندگی کرد. برای گردش و تفریح هم باید به خیابونی توی دنیای واقعی بری، برای ازدواج باید با یه آدم واقعی توی همین دنیا پیمان ببندی و برای...

 

در دنیای واقعی چیزی به اسم اینرسی وجود داره! چیزی که باعث می‌شه هر آدمی هر چه ‌قدر هم که کم‌ظرفیت باشه، باز زمانی برای تغییرش طول بکشه، اینرسی باعث می‌شه تغییرات توی گوشت و پوست و استخونت جا کنن. توی دنیای واقعی اگه فکری به ذهن‌مون برسه، حتما قبل از گفتن مزمزه‌ش می‌کنیم.

 

توی دنیای مجازی اینرسی وجود نداره و برای دیده شدن باید همیشه حرف بزنی! اون‌قدر باید حرف بزنی و مطلب بنویسی که دیگه وقتی برای فکر کردن باقی نمی‌مونه! باید تغییر کنی، چون اگه تغییر نکنی، در جا زدی!

دیگه حتی وقت برای فکر کردن هم نداری، حتی فرصت نداری به دنیای واقعی نگاه کنی و ببینی اون کجاست و تو کجا!؟

 

مطلب وبلاگستان بی‌دین و ایمون باعث شد،‌ نگاهی به وبلاگ‌هایی که با تاکید بر زنانگی می‌نویسن بندازم. وبلاگ‌هایی که مدت‌ها بود به‌شون سر نزده بودم.

اون‌ها توی دنیای مجازی، همه‌ی مشکلات زنان رو حل کرده بودند و دیگه نابرابری حقوقی نمونده بود جز حق برابری در روایت قصه‌های تخت‌خوابی!

 

خسته شدن! تا کی درباره‌ی نابرابری‌های جنسیتی درست و حسابی و پاستوریزه، مطلب بنویسن وقتی هیچ بازتابی در دنیای واقع نداره!؟ باید ایجاد تنوع کنن! یاد مدونا افتادم که سال 2004 برای این‌که قدری از بورس افتاده بود، با بریتنی اسپیرز ....

این هم می‌گذره و مدتی بعد باید چیز جدیدی رو شروع کنن! اما تا کجا!؟

 

همون آدمی که در دنیای مجازی به داشتن حق برابر در ارائه‌ی تجربیات جنسی‌اش افتخار می‌کنه و این رو یک نوع رهایی می‌دونه و خوش‌حاله که می‌تونه آزادانه به همه بگه لوسیون وانیلی به تنش زده، وقتی به دنیای واقعی میاد، ناخودآگاه و در فاصله‌های زمانی خاص، روسری‌اش رو مرتب می‌کنه و مواظب چکمه‌شه که یه وقت عنوان تبرج نداشته باشه!

 

خیال نکنیم اگه از حق برابر در روایت از قصه‌های تخت‌خوابی برخوردار بشیم، حقوق اولیه‌تر خود به خود به وجود میان!

نه! این فاصله بین دنیای مجازی و دنیای واقعی رو بیش‌تر می‌کنه که گاهی وقت‌ها می‌تونه مخرب باشه!

 

* عنوان مطلب از مولانا شمس تبریزی

 

+   دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387   -  حسین ب.ن  | 

 

-گلاب به روتون- دست‌شویی رفته بودم و همون‌طور که توی حال خودم بودم،‌ یه جنب و جوشی گوشه‌ی دست‌شویی توجه‌م رو جلب کرد! یه مورچه‌ی کوچولو یه حشره‌ی هم‌جثه‌ی خودش رو به دهن گرفته‌بود! حشره زنده بود و دست و پا می‌زد. توی این نبرد تن به تن،‌ بال‌هاش هم کنده شده بود اما میل به بقا همچنان محرکش برای تکاپو برای گریز بود. نمی‌دونم درد می‌کشید یا نه!؟ یا اصلا به زندگی بدون بال فکر کرده‌بود که اگه از دست مورچه رها می‌شد،‌ در انتظارش بود!؟

 

الکی الکی درگیر شده‌بودم! نمی‌دونستم چی باید بکنم!؟ آخه چیزی توی این دعوا نبود که به من ربط داشته باشه! حتی نمی‌دونستم که حق با کدومشونه!!

 

سعی کردم با جریان آب و خیس کردن،‌ مورچه رو مجبور به رها کردن‌ بکنم اما بی‌نتیجه بود. ادامه‌ی آب ریختن هم باعث می‌شد هر دو به سوراخ دست‌شویی سقوط کنن! نمی‌دونستم چی کار کنم!؟ وظیفه‌ی اخلاقی من چی بود!؟ اصلا وظیفه‌ای داشتم!؟

 

یه لحظه –شاید ناخودآگاه- سرم رو به طرف دیگه گردوندم و سعی کردم به خودم بقبولونم که من هیچی ندیدم!! پا شدم و اومدم بیرون!

 

اما من همه چیز رو دیده بودم! هنوز این سوال توی ذهنم چرخ می‌زنه که باید چی می‌کردم!؟

 

گاهی وقت‌ها اونقدر از مسئولیت‌های اخلاقی‌مون می‌ترسیم که دست‌شویی رفتن هم یه کابوس می‌شه!

 

+   دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387   -  حسین ب.ن  |