وقتی درگیر مشکلی بزرگ میشیم، وقتی با یه عزیز به هم می زنیم، وقتی دچار اون حس غریب می شیم که از بودنمون بیزار می شیم، که...
وقتی از جایی که فکرش رو هم نمی کنیم، مشکل حل می شه، وقتی دوباره برات همونی می شه که بود، وقتی گرمی دستاش همه یخ قلبت رو آب می کنه، وقتی ضربان قلبش، ضرباهنگ زندگیت می شه... وقتی از بودن خودت توی پوست نمی گنجی...
زندگی برای تو، کدوم یکی از این هاست؟
تو می گی اون و تویی که یکی دیگه هستی، میگی این! اما من می گم که این و اون نداره! چون اصولا این دو تا فرقی با هم ندارن!
می دونی خیلی فرق می کنه که صحنه بریده شدن سر یه آدم رو ببینی، صحنه ای که به مرگ یه آدم ختم می شه، به پایان یک زندگی... یا فیلم بریده شدن سر یه آدم رو! صحنه ای که می دونی فیلمه! بازیه! الکیه! هیچی تهش نیست!
همون صحنه ای که می تونست صبحانه ای رو که خوردی، بعد از چند ساعت دوباره جلوی روت بیاره، وقتی می دونی فیلمه و دوباره سر اونی که بریدن، سر جاش می ره و ... می تونه سرگرمت کنه!
می دونی؟ زندگی مثل یه فیلم می مونه! سختی هاش حالت رو به هم نزنه! قراره که دوباره اون سر بریده شده، سر جاش قرار بگیره! قصه های خوشش هم همینه! فیلمه! بازیه!
اما این ها رو که گفتم ، قرار نیست که بری سراغ چیپس و پفک! این فیلم از اون فیلم ها نیست که دو ساعت بشینی تماشا کنی و بعد برای دوستات تعریفش کنی! این یه فیلم به طول مدت زندگیته!
حالا که داریم از فیلم می گیم، از زبان مورفیوس توی فیلم ماتریکس، باید بگم که "اگر خوابی ببینی که از آن بیدار نشوی، چگونه ممکن است بفهمی خوابی یا بیدار؟"
حالا که ما بازیگر فیلمی هستیم از ابتدای تولد تا انتهای زندگی، از کجا بفهمیم که فیلمه یا نه!؟
نه! نمی خوام چیزی رو ثابت کنم، اونوقت فقط خودم رو گرفتار کردم و باید از نویسنده و تهیه کننده و کارگردان هم بنویسم!
لااقل توی این مطلب نمی خوام فلسفه ببافم! این ها رو برای تو می نویسم! برای تو که می دونم این جا رو نمی خونی! فقط برای تو که بهت بگم
